شبنم قلی خانی

چند عکس متفاوت از شبنم قلی خانی ...


در ادامه مطلب (10 عکس)


ادامه مطلب

ما برای هم آمده بودیم

ما دو مسافر بودیم، یکی از شرق و دیگری از غرب.

ما دو مسافر بودیم، من از مشرق مقدس می آمدم و او از مغرب سرد.

او بار شراب داشت، و من ، به جست و جوی شراب آمده بودم.

او شراب فروش بود، و من، مشتری  مسلّم  مطاع  او بودم.

و هردو به یک شهر می رفتیم

و هردو به یک میهمان سرای.

به راستی که ما برای هم بودیم

و برای هم آمده بودیم.

 

******

 

شبانگاه چون خستگی راه دراز، با خفتن نیمروز تمام شد

هر دو به چایخانه رفتیم

و در مقابل هم نشستیم.

به هم نگریستیم

و دانستیم که هر دو بیگانه ای در آن شهریم

و نا آشنای با همه کس.

او را خواندم که با من چای بنوشد

و از شهر و دیار خویش با من سخن بگوید.

نشستیم و چای نوشیدیم

و او قصه ها گفت و از من قصه ها شنید.

و چون بازار سخن گرم شد، پرسیدم: به چه کار آمده ای و

 چرا به دیاری غریب سفر کرده ای؟

و او، شاید شرمگین از شراب فروش بودن خویش گفت که هفت بار

                                                   پوست روباه با خود آورده است.

و من، شاید شرمگین از مشتری شراب بودن در برابر او، که متاعی گرانبها با خود

 آورده بود، گفتم: فیروزه ی مشرقی به بازار آورده ام.

و باز گفتیم و باز شنیدیم.

تا پاسی از آن تیره شب گذشت.

ومن، دلتنگ از نیرنگ، به بستر خویش رفتم و خواب به دیدگانم نیامد تا به گاهِ سحر.

 

******

 

روز دیگر من سراسر شهر را گشتم

و از هزار کس شراب خواستم

و دانستم که در آن دیار هیچ کس شراب نمی فروشد و هیچ کس مشتری شراب نیست.

به هنگام شب، خسته بازگشتم و در چایخانه نشستم.

سر در میان دو دست گرفتم

و گریستم.

بیگانه ی مغربی باز آمد، دلگیر و سر به زیر

و در دبدگان هم حدیث رفته را باز خواندیم.

چای خوردیم و هیچ نگفتیم

و خویشتن خویش را

در حجاب تیره ی تزویر پنهان کردیم.

 

******

 

ما دو مسافر بودیم، یکی از شرق و دیگری از غرب

ما دو مسافر بودیم که گفتنی های خویش نگفتیم.

و اندوهی گران به بار آوردیم.

من به مشرق مقدس بازگشتم

و او، شاید با بار شراب خود سرگردان شهرهای غریب شد.

 

به راستی که ما برای هم آمده بودیم،

و ندانستیم.

یه سایت توپ - دامنه com,org,net رایگان

سلام به همه دوستای خوبمون

امروز آدرس یه سایت خوب بهتون میدیم که بهتون دامنه رایگان میده

دامنه هاشم com و org و net هستش

روی لینک زیر کلیک کنید و بعدشم توی قسمت one domain کلیک کنید و ثبت نام کنید

تنها کاری که باید بکنید اینه که 9 نفر که دامنه بخوان رو به سایت دعوت کنید(توجه! واسه اوناهم رایگانه، کسی لازم نیست پول بده)

دامنه رایگان----------کلیک کنید--------دامنه رایگان

راز زندگی

در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفريد فرشتگان مقرب را به بارگاه

خود فرا خواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پيشنهاد بدهند∙

يکی از فرشتگان به پروردگار گفت:خداوندا آنرا در زير زمين مدفون کن∙

فرشته ديگری گفت آن را در زير درياها قرار بده∙

و سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار بده∙

ولی خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط تعداد

کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بيابند در حالی که من می خواهم راز

زندگی در دسترس همه بندگانم باشد∙

در اين هنگام يکی از فرشتگان گفت فهميدم کجاهی خدای مهربان راز

زندگی را در قلب بندگانت قرار بده زيرا هيچ کس به اين فکر نمی افتد که

برای پيدا کردن آن بايد به قلب و درون خودش نگاه کند

خوشبختی چیست؟

بر خاک بخواب نازنین

 

تختی نیست .....

آواره شدن ... حکایت سختی نیست !!

از پاکی اشکهای خود فهمیدم

لبخند همیشه راز خوشبختی نیست...................!!!!!!!!!!!؟

انسانهای حقیر

 

چه حقیرند مردمان ، وقتی نه جرات دوسـت داشتن دارند

نه اراده ی دوسـت نداشتن

نه لیاقت دوسـت داشته شدن

و نه متانت دوست داشته نشدن

 اما شعر عـاشـقانه می خوانند ، مدام

گم

هر بار كه كودكانه دست كسي را گرفتم

 

گم شدم

 

حال آنقدر كه در من هراس از گرفتن دستي است

 

ترس از گم شدن نيست.

طلب عشق

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم

یادمان باشد سر سجاده عشق

جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

یادمان باشد از این پس که جفایی نکنیم

گرچه در خویش شکستیم صدایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

عشق از زبان بچه های 4 تا 8 ساله

گروه متخصص و محققی در یک تحقیق سوالی را از گروهی کودک خردسال پرسیده بودند که پاسخهایی که بچه ها دادند عمیق ترو متفکرانه تر از تصورات بود
سوال این بود: معنی عشق چیست؟

 

 

وقتی کسی شما رو دوست داره ، اسم شما رو متفاوت از بقیه می گه . وقتی اون شما رو صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده.( بیلی - 4 ساله)

 مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می کنه حتی حالا که دستهاش ارتروز گرفتن ، این عشقه.( زبکا - 8 ساله)

عشق موقعیکه دختره عطر می زنه و پسره هم ادکلون، و دو تایی می رن بیرون تا همدیگر رو بو کنن.( کارل -5 ساله)

عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو می دهید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما.( کریستی - 6 ساله)

عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از اینکه بدش به بابا امتحانش می کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه.( دنی - 7 ساله)

عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی که خسته ای به لبت میاره .( تری - 4 ساله)

عشق وقتیه که شما همش همدیگه رو می بوسید بعد وقتی از بوسیدن خسته شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف می زنید. مامان و بابای من دقیقا اینجورین.( امیلی - 8 ساله)

عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگه داری و فقط با دقت گوش کنی.( بابی - 7 ساله)

اگه می خواهی دوست داشتن رو بهتر یاد بگیری ، باید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی.( نیکا 7 ساله)

عشق اون موقعس که تو به پسره می گی که از تی شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز می پوشتش.( نوئل - 7 ساله)

عشق مثل یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم دوست هستن حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب می شناسن.( تامی - 6 ساله)

موقع تکنوازی پیانو ، من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم . به تمام مردمی که منو نگاه می کردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که وول می خوره و لبخند می زد اون تنها کسی بود که این کار رو می کرد. من دیگه نترسیدم.(کیندی 8 – ساله)

مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره چون هیچ کس دیگه ای شبها منو نمی بوسه تا خوابم ببره.( کلر - 6 ساله)

عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا.( الین - 5 ساله)

عشق زمانیه که مامان، بابا رو خندان می بینه و بهش میگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره.( کریس - 7 ساله)

عشق وقتیه که سگت می پره بغلت و صورتت رو لیس می زنه حتی اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی.(مری آن- 4 ساله)

می دونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر اینکه تمام لباسهای قدیمی خودشو می ده به من و خودش مجبور می شه بره بیرون تا لباسهای جدید بگیره.( لورن - 4 ساله)

وقتی شما کسی رو دوست دارید موقع حرکت از مژه هاتون ستاره های کوچولویی خارج می شن.( کارل - 7 ساله)

دوست داشتن اون وقتی هست که مامان صدای بابا رو موقع دستشویی می شنود ولی بنظرش چندش آور نمیآد.( مارک - 6 ساله)

و بالاخره آخریش ؛ تو رقابتی که هدفش پیدا کردن مسئول ترین بچه بوده ، پسر بچه 4 ساله ای برنده می شه. همسایه دیوار به دیوار این آقا پسر یک مرد مسن یود. این آقا به تازگی همسر خودشون رو از دسته داده بودند. پسر بچه وقتی پیرمرد رو تنها در حال گریه کردن دیده بوده به حیاط خانه پیرمرد وارد می شه و می پره بغلش و همونجا می مونه، وقتی مادرش ازش می پرسه که چی کار کردی؟ میگه که هیچی من فقط کمکش کردم تا راحت تر گریه کنه

 

 برای دیدن مطالب عاشقانه بیشتر کلیک کنید

ازدواج یا زندان

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت.                                   
شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد ...                                 
در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید : چی‌ شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!                                 
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم،  ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!         
 زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت : آره   یادمه ...                                 
شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد ؟!

زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!                                   
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...!   
مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم!

اجبار تقدیر

کاش می دانستی

ما را مجال آن نيست كه روزهاي رفته را از سر گيريم

لحظه های بی بازگشت را تمنا کنیم

کاش می دانستی

فردا چه اندازه دیر است برای زیستن و چه اندازه زود برای مردن و

همیشه واژه ای است پرفریب

کاش می دانستی

یک آلاله را فرصت یک ستاره نیست

و به ناگاه بسته خواهد شد پنجره های دیدار در اجبار تقدیر

کاش می دانستی

 

نيكي و بدي

لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگي شد: مي بايست "نيکي" را به شکل عيسي" و "بدي" را به شکل "يهودا" يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند، تصوير مي کرد.کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند
روزي دريک مراسم همسرايي, تصوير کامل مسيح را در چهره يکي از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز بري يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود…کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار مي آورد که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمي فهميد چه خبر است به کليسا آوردند، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري کرد. وقتي کارش تمام شد گدا، که ديگر مستي کمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: کي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي که در يک گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پراز رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت کرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم
مي توان گفت: نيکي و بدي يک چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام کي سر راه انسان قرار بگيرند

گاهی اوقات

گاهی اوقات به سرم میزند...

شعر بگویم...

اما نه ماضی بعید را میشناسم.....

نه فعل حال را....!

نه میتوانم قافیه ای از عشق بسازم...

و نه شاه بیتی از دلدادگی...!

نه استعاره ای از رویاهایم....

و نه حتی ابهامی از دیوانگی...!

تمام اشعارم پر است از سادگی هایم....

و، وزن همه آنها، فقط "دوستت دارم"...

شاید فردا شاعر شوم...

شاید تمام قیدها را بدست باد دهم.....

و تمام بندها را با واژه های نا آشنا از هم جدا کنم.....!

چه سود از این همه حرف و حدیث های بی سود.....؟!

گاهی اوقات آرزو میکنم.....

ای کاش مثل شعرهایم ساده باشم...

در کنج باغ خلوتی افتاده باشم....

شاید برای گفتن شعر لطیفی.....

باید به چشمان کسی دل داده باشم....!!!

راستی...

دیشب حوالی خواب و رویا قدم میزدم،...

ستاره ای را دیدم، سراغ تو را میگرفت....

گفتم مدتی ست از او بی خبرم...

اینجا هم به دنبال او آمده ام، تو او را ندیده ای...؟

ستاره چشمکی زد و رفت...!

هنوز هم در رویاهایم تو را میبینم...

که با عکسم سخن میگویی..!

و به حرفهای من گوش میدهی......!

بگذریم....

این روزها دیگر حساب روز و ماه و سال از دستم رفته...!

گمان میکنم فرشته ای که سالها با رویایش شبهایم را به صبح میرساندم...

از دنیایم رفته......!

گاهی اوقات به سرم میزند که من نیز به دنبال رویایم بروم......!

شاید امشب هم تا رسیدن قطار خورشید...

در ایستگاه عشقمان...

در انتظار طلوع نگاهت بمانم...!

کسی چه میداند.....

شاید آخرین شبی باشد که میتوانم درد دلهایم را به کسی بگویم.....!

حتما یادت هست......

قسم خورده بودم جز با تو با هیچ کس دیگری حرف دلم را نگویم...؟!

از من دلگیر نشو زیبای رویاهایم.....

به همان قلمی که خدایم نیز به آن سوگند یاد کرده.....

جز با او با کسی دیگر حرفهای دلم را بر زبان نمی آورم......!

تنها همین قلم و کاغذ درد دلهای مرا میشنوند.....!!!

چه سود از این همه درد دل، با دلهای بی صعود...؟!

گاهی اوقات به فکرم میرسد،

که فریاد سکوتم را بشکنم و به همه بگویم:

لازم نیست چشم هایمان را بشوییم.......

جور دیگری هم نیازی نیست ببینیم...!

آب را دیو قصه به اندازه کافی گل کرده است......!!!

بیاییم نور و شوق و عشق را در پستوی خانه دلهایمان نهان نکنیم.......

فقط به آینه زنگار بسته دلمان دستی بکشیم...

و به آن نگاهی دوباره بیندازیم......

شاید....

خود حقیقی خود را دوباره یافتیم.....!

سلام...

و...

خدا حافظ............

شعر نو

باز باران
نه نگو یید با ترانه
می سرایم این ترانه جور دیگر


باز باران بی ترانه
دانه دانه
میخورد بر بام خانه
یادم آید روز باران

پا به پای بغض سنگین
تلخ و غمگین
دل شکسته
اشک ریزان
عاشقی سر خورده بودم
میدریدم قلب خود را
دور میگشتی تو از من
با دو چشم خیس و گریان
میشنیدم از دل خود
این نوای کودکانه
پر بهانه
زود بر گردی به خانه
یادت آید ؟
هستی من

آن دل تو جار میزد این ترانه

باز باران
باز میگردم به خانه

خواندن فکر شما از پشت مانیتور

فکر شما از پشت مانیتور توسط این برنامه در ۱۰ ثانیه خوانده میشود

برای شروع برنامه روی عبارت زیر کلیک کنید

 

باور كردني نيست. حيرت آوره

آيا سمت راست مغزتان خوب کار می‌کند!؟

به یک سوال بسیار ساده جواب دهید تا متوجه شوید سمت راست مغزتان خوب کار می‌کند!؟

 

 

جاهای خالی رو با چه اعدادی باید پر کرد؟
10, 20, ....., 15, 1000, ......, 16

عجله نکنید
کمی‌فکر کنید، سوال زیاد مشکلی نیست ولی اگر قادر به حل این سوال باشید


نشان فعالیت خوب سمت راست مغز شماست


برای دیدن جواب صحیح بروید پایین
.

.

.

.

.

.

.

10, 20, 3, 15, 1000, 60, 16
ده بیست سه پونزده، هزار و شصت و شونزه!!
 

راستی اون قضیه‌ی سمت راست مغز رو هم جدی نگیرید

آزمون زن زلیلی

با خانومت داری از یه مغازه لباس فروشی دیدن می کنی و ایشون از یه لباس 250.000 تومنی خوشش میاد

الف- زود با هم میرین تو مغازه و تمام حقوق یه ماهتو دو دستی تقدیم صاحب مغازه می کنی و تا آخر اون ماه غذاهای طبیعی از قبیل باد و نور و هوا و ... می خورین
ب- تا خانوم میاد اون لباسو نشونت بده خودتو به کوچه علی چپ میزنی انگار نه انگار که با تو بوده ! یه جوری مثل برق و باد از اونجا دورش میکنی و تا اون لباس از مد نیفتاده به اون منطقه بر نمیگردی


با خانومت داری میری رستوران، موقعی که به رستوران می رسید

الف- جلو جلو و دو دستی درو براش باز میکنی که احتمالاً اونایی که از اونجا رد میشن فکر میکنن جنابعالی پادو تشریف دارید
ب- بهش دستور میدی هر چه زودتر درو باز کنه


خونتون مهمون دارید

الف- زود پا میشی و واسه خنده مهمونا هم که شده مثل دست و پا چلفتی ها واسشون چایی میریزی و میاری
ب- با قیافه کاملاً جدی و مردانه (جنم دار) اشاره میکنی به خانومت تا هر چه زودتر واسه شما و مهمونا چایی بیاره


یه روز تعطیل باحال

الف- با همسرت میری بیرون و اون روز مثل علاف ها تو خیابون ول میگردید و شب گرسنه و تشنه میاین خونه و یه چیز حاضری میخورین تا صبح کله سحر برید سر کار
ب- بدون توجه به همسرت شب قبل از روز تعطیل با دوستات قرار میزاری تا فردا برید گردش و کلی حال کنید و بعد از ظهرشم برید استخر و اگه زنت هم زیاد حرف زد فوری می فرستیش خونه مامانش اینا


 خانومت رفته عروسی و تو با دوستات تو خونت جمع شدید که یه دفعه خانومت مثل جن بسم الله ظاهر میشه

الف- یهویی خودتو گم میکنی و به دوستات میگی اصلا ًنخندن و زود میری پیش خانومت و التماس میکنی آبروتو جلو دوستات نبره
ب- اصلاً انگار نه انگار خانومت اومده. با دوستاتون میگید و میخندید و خانومت حتی جرأت نمیکنه بیاد سلام کنه


داری تو تراس سیگار میکشی که یهو خانومت سر میرسه

الف- خودتو گم میکنی و نمیدونی چیکار کنی. شایدم سیگارو قورت بدی! اونوقت باید پول 100 باکس سیگار رو بدی واسه دوا درمون
ب- برمیگردی و با قیافه حق به جانب به خانومت دستور میدی یه لیوان چایی واست بیاره (یه چایی دپش بعد از سیگار خیلی حال میده)


امروز قراره مادر زنت با شصتاد تا از فامیلاش مثل قوم تاتار حمله کنن خونتون واسه ناهار

الف- اون روزو مرخصی میگیری و همش تو خونه میمونی و به همسرت کمک میکنی تا مادر زن و قومش بیان واسه قتل و غارت و چپاول
ب- ساعت 2 اون روز که خانومت زنگ زد : کجا موندی؟ بهش میگی امروز سرت شلوغه و رییس گفته باید امشب تا ساعت 11 اضافه کار بمونی وگرنه اخراجی


تو شرکت نشستی و داری با منشی خوشگلت گل میگی و گل میشنوی که یهو خانومت بدون در زدن وارد اتاقت میشه

الف- جلو منشیه به تته پته میفتی و رنگت مثل چغندر سرخ میشه
ب- خانومتو از اتاق میفرستی بیرون و بهش گوشزد میکنی وقتی میخواد بیاد تو باید در بزنه (اصل اول تمدن)


ساعت 2.30 نصفه شب صدای بچه 4 ماهتون از خواب بیدارت میکنه و پی میبری که آقا پسر گلت دسته گل به آب داده

الف- زود پا میشی و در یک حرکت برق آسا بچه رو عوض میکنی طوری که خانم محترمت اصلاً نفهمه و خواب شیرینش قطع نشه و تا صبح بوی خوب آقا پسر تو مشامت بمونه
ب- هماهنگ با بچه شروع میکنی به داد زدن و این کارو اینقدر ادامه میدی تا بالاخره خانومت بیدار بشه و همه کارا رو انجام بده، چون هر چی باشه اون مادره و مهارتش تو بچه داری خیلی بیشتره

---------------------------------------------

توضیحات برای اینکه بسنجی چیکاره ای

برای هر پاسخ (الف۰) امتیاز و برای هر پاسخ درست (ب) ۲ امتیاز در نظر بگیر

اگه امتیازت ۱۵ به بالا بود
آقا تبریک میگم! شما یه مرد نمونه هستی. در عین حال انسانی فهیم، منطقی، تابع نظم، با کمالات، شریف و خانواده دوست هستی! همسرت بهت افتخار میکنه
ایول بابا تو دیگه کی هستی! تو تمام مراحل زندگیت موفق هستی

اگه امتیازت بین ۱۵-۵ بود
شما مردی هستی که یه کم به همسرت رو میدی. در عین حال مرد چندان موفقی نیستی و تزلزل شخصیت داری! دلیلش هم گوش کردن به حرف همسرته! باید به خودت بیای و شکوه و اقتدار یه مردو به خاطر بیاری

اگه امتیازت کمتر از۵ بود
خاک بر سرت! آخه به تو هم میگن مرد؟! آبروی هر چی مرده بردی... مرده! جسد، خجالت نمیکشی نشستی اینجا واسه من تست هم میدی؟! هیچ فکر کردی که زن ذلیلی چیه و مرد سالاری کدومه؟

اینگونه نگاه کنيد

چه انتظار از من داری ؟

روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟
ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم
دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟
ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود
به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او  را هم نخواستم ، چون زیبا نبود
ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم
دوستش کنجاوانه پرسید : چرا ؟
ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من !!!!!!!!!میگشتم

 
NOBODY IS PERFECT
هیچ کس کامل نیست


اینگونه نگاه کنيد

مرد را به عقلش نه به ثروتش

زن را به وفايش نه به جمالش

دوست را به محبتش نه به کلامش

عاشق را به صبرش نه به ادعايش

مال را به برکتش نه به مقدارش

خانه را به آرامشش نه به اندازه اش

اتومبيل را به کاراییش نه به مدلش

غذا را به کيفيتش نه به کميتش

درس را به استادش نه به سختیش

دانشمند را به علمش نه به مدرکش

مدير را به عمل کردش نه به جایگاهش

نويسنده را به باورهايش نه به تعداد کتابهايش

شخص را به انسانيتش نه به ظاهرش

دل را به پاکیش نه به صاحبش

جسم را به سلامتش نه به لاغریش

سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش

جملات انگلیسی زیبا در ادامه مطلب...
ادامه نوشته

مسئله اينشتين

 

آيا شما در زمره 2% از افراد با هوش دنيا هستيد؟ پس مسئله زير را حل کنيد و دريابيد که در

 ميان افراد با هوش جهان قرار داريد يا نه.

هيچگونه کلک و حقه اي در اين مسئله وجود ندارد و تنها منطق محض ميتواند شما را به جواب

 برساند.

موفق باشيد

1- در خياباني 5 خانه درپنج رنگ متفاوت وجود دارد.

2- در هر يک از اين خانه ها يک نفر با مليتي متفاوت از ديگران زندگي مي کند.

3- اين پنج صاحب خانه هر کدام نوشيدني متفاوت مي نوشند. سيگار متفاوت مي کشند و حيوان

 متفاوتي نگه داري مي کنند.

 

سوال: کدام يک از آنها در خانه ماهي نگه ميدارد؟

 

راهنمائي:

1- کبوتر در خانه قرمز زندگي مي کند.

2- مرد سوئدي يک سگ دارد.

3- مرد دانمارکي چاي مي نوشد.

4- خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه سفيد قرار دارد.

5- صاحب خانه سبز قهوه مي نوشد.

6- شخصي که سيگار Pall Mall مي کشد پرنده پرورش مي دهد.

7- صاحب خانه زرد سيگار Dunhill مي کشد.

8- مردي که در خانه وسطي زندگي مي کند شير مي نوشد.

9- مرد نروژي در اولين خانه زندگي مي کند.

10- مردي که سيگار Blends مي کشد در کنار خانه مردي که گربه نگه مي دارد زندگي مي کند.

11- مردي که اسب نگهداري مي کند کنار مردي که سيگار Dunhill مي کشد زندگي مي کند.

12- مردي که سيگار Blue Master مي کشد آبجو مي نوشد.

13- مرد آلماني سيگار Prince مي کشد.

14- مرد نروژي کنار خانه آبي زندگي مي کند.

15- مردي که سيگار Blends مي کشد همسايه اي دارد که آب مي نوشد.